بهشت کجاست؟
رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه بان : "روز بخير. اينجا بهشت است."
- " چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره کردو گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- " اسب و سگم هم تشنهاند."
دروازه بان: "واقعا متاسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز کشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
رهگذر گفت: "روزبخير."
مرد با سرش جواب داد.
- "ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم."
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: "ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد."
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
رهگذر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: "هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد."
رهگذر پرسيد: "فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟"
- "بهشت."
- "بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!"
- "آنجا بهشت نيست، دوزخ است."
رهگذر حيران ماند: "بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!"
- " كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند








